کاربری جاری : مهمان خوش آمدید
 
خانه :: شعر
موضوعات

اشعار



اوقات شرعی

زبانحال حضرت سیدالشهدا با حضرت قاسم علیهم السلام

شاعر : سیدهاشم وفایی     نوع شعر : مرثیه     وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن     قالب شعر : غزل    

از بس که پاره پاره ز تیغ جفا شدی            چون آیـۀ مـقـطـعـه از هم جـدا شدی

وقتی رسیـده‌ام به کـنارت که دیـده‌ام            سرتا به پای خویش پُر از زخم ها شدی


سنگـین‌دلان کـوفه چه کردند با تنت            آئـیـنـۀ شـکــسـتـۀ دشـت بــلا شــدی

با عزم و رزم خویش گُل مجتبای من            یـادآور حـمـاسـه‌ای از مجـتبی شدی

خـالی نـبـود کرب و بلا جای مجتبی            در پیـش دیـده‌ام حـسـن کـربلا شدی

چسبیده است لعل لبت از عسل بهم؟            یا در سکوت خویش تو غرق خدا شدی

دیگر عمو نگفتی و جانم به لب رسید            دیدم تنت فـتاده به خـاک و فدا شدی

تا خـیـمه‌گه چگـونه برم پیکـر تو را            از سر تو را گرفتم و از پا رها شدی

دارم نگاه مرحمت و لطف سوی تو            هرگه «وفایی» از غم ما در عزا شدی

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر به دلیل مستند نبودن و مغایرت با روایت‌های معتبر حذف شد و یا تغییر داده شد، زیرا موضوع زیر سم اسب ماندن بدن حضرت قاسم اشتباه برداشت از روایت تاریخی است؛ زیرا همانگونه که آیت الله شعرانی در ترجمه نفس المهموم ص ۲۸۱، آیت الله‌ اشراقی در اربعین الحسینیه ص ۱۶۲ و محققین مقتل جامع ج ۱ ص ۸۲۹ تأکید می‌کنند کسانی همچون علاّمه مجلسی که نوشته‌اند بدن حضرت قاسم پایمال سُم اسب شد، در ترجمه تاریخ الامم والملوک ( تاریخ طبری ) اشتباه کرده‌اند زیرا ضمیر ذکر شده در تاریخ الامم و الملوک به عَمْرُو بْنِ سَعْدِ اَزْدِي برمی‌گردد نه حضرت قاسم؛ زیرا در ادامۀ همین گزارش نوشته شده است اسبها بدن او را پایمال کردند تا مُرد؛ هنگامی که گردوغبار فرو نشست دیدند امام حسین علیه السلام بالای سر قاسم نشسته و قاسم پاهای خود را به زمین می‌کشد. این جمله نشانگر زنده بودن حضرت قاسم است در صورتیکه متن روایت گوید کسی که بدنش پایمال سُم اسبها شد در همان لحظه مُرده است؛ ضمنا جدای از مستند نبودن موضوع؛ این تشبیه غلط که گفته میشود قد حضرت قاسم بر اثر زیر سم اسب ماندن بلند شد کاملا غیر منطقی و اشتباه است مگر نعوذ بالله بدن آن حضرت لاستیک بوده که بر اثر ماندن زیر سم اسب کش بیاید و بلند بشود؟؟؟!!! جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

پا بر زمین کـشیده‌ای و قـد کشیده‌ای            از بس که پـایـمال سـم اسب‌ها شدی

وقتی رسیـده‌ام به کـنارت که دیـده‌ام            سرتا به پای خویش پُر از ردّ پا شدی

مدح و شهادت حضرت قاسم علیه‌السلام

شاعر : محمدحسن بیات‌لو نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : مسمط

آفـتـاب عـلـی الـدوام حـسن            سحـر مـسجـد‌الحـرام حـسن

مـاه زیـبای پـشت‌ بـام حسن            حـسنی زاده‌ای به نام حسن


ای حُسینی‌ترین سلامِ حسن

مثل دریا به جزر و مد عباس            بینِ اَبروت بوسه زد عباس

گفت پیشت عـلی‌مدد عباس            می‌روی و تـمـام قـد عـباس

ایـسـتـاده به احـتـرامِ حـسن

جـلـوۀ بی‌نـظـیرِ شـیر جمل            نـوجـوان دلـیـر شـیر جـمل

روشنیِ ضـمـیر شیـر جمل            جگر شرزه‌شـیر شیر جـمل

شد نصیبت همه مرامِ حسن

جـلـوۀ نـور پـنـج تن قـاسـم            دومین نـسـخـۀ حـسن قـاسم

مردِ پـیکـار تن به تَن قـاسم            یَلِ بی‌باک و صف‌شکن قاسم

ای قـیامت شده قـیـامِ حـسن

تیغ تـیز تو می‌کـنـد غـوغـا            شـیـوۀ رزمِ تـو خـود مــولا

رجـزت مثل مـجـتـبی زیـبا            دشمن پست و بی‌مروت را

می‌کُشی مُنـتها به نامِ حسن

چـار شـانـه؛ نه آبـشاری تو            اسـتـواری تو، اقـتـداری تو

نــوۀ شـاه ذوالـفــقــاری تـو            صـاحـب تــیـغ آبـداری تـو

ای عـلی اکـبـر نـیـامِ حـسن

مـدد از نـامت استـغـاثـۀ ما            دم زدن از تو ذکر خاصۀ ما

رزم تو بخشی از شناسۀ ما            وصف جنگیدنت حماسۀ ما

رجـزت حـامـل پـیـامِ حسن

طاق محراب، کنج ابرویت            شانه کـرده نـسیم گـیـسویت

رعد و برق است نعرۀ هویت            مـیـمـنه، مـیـسره، ثـناگویت

یک‌تـنـه لشکـر نـظامِ حسن

دفـترت را بگـو غـزل اُفتاد            شـوکـت و هـیبت ازل اُفتاد

در پِیِ جـانِ تـو اجـل اُفـتاد            بر زمین شیـشـۀ عسل اُفتاد

تَرَک اُفـتـاده بین جامِ حسن

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر سروده اصلی شاعر محترم است اما پیشنهاد می‌کنیم به منظور انطباق مطالب با روایات مستند و معتبر و انتقال بهتر معنای شعر، بیت اصلاح شده که در متن شعر آمده را جایگزین بیت زیر کنید؛ زیرا این قصۀ ارزق شامی و ....مستند نیست و برای اولین بار در قرن دهم در کتاب روضةالشهدا که کتابی تحریفی است؛ بدون هیچ سندی جعل شده است!!!

رجـزت مثل مـجـتـبی زیـبا            ازرق شام و بـچـه‌هایش را

ضمنا یک بند از شعر نیز به دلیل تحریفی بودن مطالبش کلا حذف شد، زیرا موضوع زیر سم اسب ماندن بدن حضرت قاسم اشتباه برداشت از روایت تاریخی است؛ زیرا همانگونه که آیت الله شعرانی در ترجمه نفس المهموم ص ۲۸۱، آیت الله‌ اشراقی در اربعین الحسینیه ص ۱۶۲ و محققین مقتل جامع ج ۱ ص ۸۲۹ تأکید می‌کنند کسانی همچون علاّمه مجلسی که نوشته‌اند بدن حضرت قاسم پایمال سُم اسب شد، در ترجمه تاریخ الامم والملوک ( تاریخ طبری ) اشتباه کرده‌اند زیرا ضمیر ذکر شده در تاریخ الامم و الملوک به عَمْرُو بْنِ سَعْدِ اَزْدِي برمی‌گردد نه حضرت قاسم؛ زیرا در ادامۀ همین گزارش نوشته شده است اسبها بدن او را پایمال کردند تا مُرد؛ هنگامی که گردوغبار فرو نشست دیدند امام حسین علیه السلام بالای سر قاسم نشسته و قاسم پاهای خود را به زمین می‌کشد. این جمله نشانگر زنده بودن حضرت قاسم است در صورتیکه متن روایت گوید کسی که بدنش پایمال سُم اسبها شد در همان لحظه مُرده است؛ ضمنا جدای از مستند نبودن موضوع؛ این تشبیه غلط که گفته میشود قد حضرت قاسم بر اثر زیر سم اسب ماندن بلند شد کاملا غیر منطقی و اشتباه است مگر نعوذ بالله بدن آن حضرت لاستیک بوده که بر اثر ماندن زیر سم اسب کش بیاید و بلند بشود؟؟؟!!! جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

مدح امام مجتبی و حضرت قاسم بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : عباس جواهری رفیع نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

سـپـرده‌ام غـزلم را به اخـتـیار حـسن            پـریـده مـرغ دلـم باز در مـدار حسن

زبـان چـگـونه بگـویـد فـضائل او را            چگونه وصف شود حُسن بی‌شمار حسن؟!


کریم اگر که تو باشی، همه گدا هستیم            خدا گذاشت کرم را در انحصار حسن

و هـمنـشـیـنیِ او با جـزامـیـان یعـنی            که خارها همه گل می‌شود کنار حسن

کـمانِ ابـرو و تـیغِ نگـاه او کافی‌ست            که بین معرکه هر کس شود شکار حسن

فـدای هـمـت مـردانــه‌اش کـه افـتـاده            جـمل به زیر قـدم‌هـای اسـتوار حسن

برای مصلحت دین سکوت کرد و نشست            زمان صلح مشخص شد اقتدار حسن

دوباره زنده شد انگـار مجـتـبی وقتی            که آمـدنـد به مـیدان دو یادگـار حسن

دو بال لـشکـر او قـاسـم‌اند و عـبـدالله            به معـرکه دو لب تیغ ذوالفـقـار حسن

پسر به زیر لب "احلی من العسل" می‌گفت            به قلب معرکه می‌رفت با شعار حسن

که ناگهان همۀ دشت از حسن پر شد            هجـا هجـا شد فـرزنـد نـامـدار حـسن

روایت است به محشر نمی‌شود غمگین            هر آنکسی که به دنیاست سوگوار حسن

که بر صراط، قـدم‌های او نمی‌لـرزد            کسی که رفته به پابوسی مزار حسن

: امتیاز

مدح و شهادت حضرت قاسم علیه‌السلام

شاعر : محسن حنیفی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : چهارپاره

به بند کـفـش تو عـالـم دخـیل می‌بـنـدد            که مقصد تو حسین و مسیر تو حسن است

تن تو مصحـف پـاک تمام اسماء است            زره نداری و جوشن‌کبیر تو حسن است


قـبای سـبز امـامت بپـوش نجـل حـسن            به قـامـتـت شـده انـدازه جـامـۀ پـدرت

به حرمت پدرت می‌خورم قسم ز ازل            خـدا نـوشـتـه تـو را در ادامــۀ پـدرت

تشرف تو به صـحـن عـتـیـقِ آغـوشـم            بـقـیع سبـز حـسن را به کـربـلا افزود

به دفـتـر وجـنـاتت حـسـن تـجـلّی کرد            قـلم به لوح غمت داغ کوچه را افزود

شـبیه باغ فـدک زخـمی خـزان شده‌ای            گلی و برگ تو در دست‌های گلچین است

زبرجد حسنی یا عـقیق سرخ حسین؟!            غمت شبیه غـم گوشواره سنگین است

شـده‌سـت زائـر تـو بـاطـن امــیــن الله            امـانت حـسـنی و حـسین شـرمـنده‌ست

مرا دوبـاره بـخـوان تا اجـابـتت بکـنم            چه ناگوار! پس از تو عموی تو زنده‌ست

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر سروده اصلی شاعر محترم است اما پیشنهاد می‌کنیم به منظور انطباق مطالب با روایات مستند و معتبر و انتقال بهتر معنای شعر، بیت اصلاح شده که در متن شعر آمده را جایگزین بیت زیر کنید. موضوع نامه امام حسن برای اذن جنگیدن حضرت قاسم در هیچ کتاب معتبری نیامده است و این قصۀ جعلی برای اولین بار در قرن دهم در روضة الشهدا جعل شد و هیچ سندی هم ندارد؛  جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

به دست‌خط حسن می‌خورم قسم ز ازل            خـدا نـوشـتـه تـو را در ادامـۀ پـدرت

بیت زیر به دلیل مستند نبودن و مغایرت با روایت‌های معتبر حذف شد، زیرا موضوع زیر سم اسب ماندن بدن حضرت قاسم اشتباه برداشت از روایت تاریخی است؛ زیرا همانگونه که آیت الله شعرانی در ترجمه نفس المهموم ص ۲۸۱، آیت الله‌ اشراقی در اربعین الحسینیه ص ۱۶۲ و محققین مقتل جامع ج ۱ ص ۸۲۹ تأکید می‌کنند کسانی همچون علاّمه مجلسی که نوشته‌اند بدن حضرت قاسم پایمال سُم اسب شد، در ترجمه تاریخ الامم والملوک ( تاریخ طبری ) اشتباه کرده‌اند زیرا ضمیر ذکر شده در تاریخ الامم و الملوک به عَمْرُو بْنِ سَعْدِ اَزْدِي برمی‌گردد نه حضرت قاسم؛ زیرا در ادامۀ همین گزارش نوشته شده است اسبها بدن او را پایمال کردند تا مُرد؛ هنگامی که گردوغبار فرو نشست دیدند امام حسین علیه السلام بالای سر قاسم نشسته و قاسم پاهای خود را به زمین می‌کشد. این جمله نشانگر زنده بودن حضرت قاسم است در صورتیکه متن روایت گوید کسی که بدنش پایمال سُم اسبها شد در همان لحظه مُرده است؛ ضمنا جدای از مستند نبودن موضوع؛ این تشبیه غلط که گفته میشود قد حضرت قاسم بر اثر زیر سم اسب ماندن بلند شد کاملا غیر منطقی و اشتباه است مگر نعوذ بالله بدن آن حضرت لاستیک بوده که بر اثر ماندن زیر سم اسب کش بیاید و بلند بشود؟؟؟!!! جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

چه شد سـتـارۀ دنـبـالـه‌دار نجمه شدی            شـبـیه فـاطـمه از تو خـیال مانده فـقط

من از قـسـاوت این نـعـل‌ها نمی‌گـذرم            به روی ماهِ تو نقـش هـلال مانده فقـط

مدح و شهادت حضرت قاسم علیه‌السلام

شاعر : حسین محمدی مبارز نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

سـپـرد دسـتِ دعــا شـاخـۀ اجـابـت را            گرفت از لبِ او سیبِ سرخ حاجت را

برای چیدنِ رزم آرزوی خود از عشق            مُجاب کرد به اعجازِ اشک، حضرت را


تراوشِ ازلی، چکه چکه در چـشـمش            چکـاند راز ابد را، همان حـقـیـقـت را

به مرگ خندۀ «اَحلی مِنَ العسل» می‌زد            خدا چشاند به چشمانش این حلاوت را

به پُـشت‌گـرمیِ فـرزندِ ایـلـیـا برداشت            به پشتِ همتِ خود، کوله‌بار غیرت را

شکـوهِ عـزّت او در مصاف با ظلـمت            کـشانـد پـشـتِ تـبـاهی، هجـوم ذّلت را

طـنـین ممـتـدِ شمشیر او به شور آورد            حـمـاسـه‌هـای هـمـایـونیِ شـهـامـت را

هوای چـشـمِ تحـمـّل دوبـاره اَبـری شد            گرفت نـم‌نـمِ انـدوه، قـلـبِ عـصمت را

هجوم نیزه و شمشیر و تیر و یورش سنگ            رسـانـد تـا بـه خـدا نــالـۀ جـراحـت را

کشاند پیکـر او را، ولی تراوش خـون            کشید روی زمین، طرحی از شهادت را

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر به دلیل مستند نبودن و مغایرت با روایت‌های معتبر حذف شد، زیرا موضوع زیر سم اسب ماندن بدن حضرت قاسم اشتباه برداشت از روایت تاریخی است؛ زیرا همانگونه که آیت الله شعرانی در ترجمه نفس المهموم ص ۲۸۱، آیت الله‌ اشراقی در اربعین الحسینیه ص ۱۶۲ و محققین مقتل جامع ج ۱ ص ۸۲۹ تأکید می‌کنند کسانی همچون علاّمه مجلسی که نوشته‌اند بدن حضرت قاسم پایمال سُم اسب شد، در ترجمه تاریخ الامم والملوک ( تاریخ طبری ) اشتباه کرده‌اند زیرا ضمیر ذکر شده در تاریخ الامم و الملوک به عَمْرُو بْنِ سَعْدِ اَزْدِي برمی‌گردد نه حضرت قاسم؛ زیرا در ادامۀ همین گزارش نوشته شده است اسبها بدن او را پایمال کردند تا مُرد؛ هنگامی که گردوغبار فرو نشست دیدند امام حسین علیه السلام بالای سر قاسم نشسته و قاسم پاهای خود را به زمین می‌کشد. این جمله نشانگر زنده بودن حضرت قاسم است در صورتیکه متن روایت گوید کسی که بدنش پایمال سُم اسبها شد در همان لحظه مُرده است؛ جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

نرفت زیر سُـم اسـب‌هـا، خـیـالِ غـزل            مباد بـشکـنـد این بیت، اهـلِ طاقـت را

زبانحال حضرت سیدالشهدا با حضرت قاسم علیهم السلام

شاعر : علی اکبر لطیفیان نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن قالب شعر : غزل

من برایت پـدرم، پس تو برایم پـسری            چه مبارک پسری و چه مبارک پدری

یـاد شب‌های منـاجـات حـسـن می‌افـتم            می‌وزد از سر زلف تو نـسیم سحـری


همه گـشـتـیم ولی نیـست به انـدازۀ تو            نه کلاه خوودی و نه یک زره‌ای، نه سپری

من از آنجا که به موسایی‌ات ایمان دارم            می‌فرستم به سوی قوم تو را یک نفری

بی سبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد            نیست ممکن بروی و دل ما را نبـری

قاسمم را به روی زین بگـذار عـبّـاسم            قمری را به روی دست گرفته قـمری

تو خودت قاسمی و سر زده تقسیم شدی            دو هجا بودی و حالا دو هجا بیشتری

جا به جا می‌شود این دنده تکانت بدهم            وای عجب دردسری، وای عجب دردسری

: امتیاز

زبانحال حضرت قاسم با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : قاسم صرافان نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع لن قالب شعر : چهارپاره

من از تولد عاشـقـم؛ وقتی پدر با اشک            بعد از اذانش یا حسینی خواند در گوشم

در چشم‌های تو، عمو جان! کربلا دیدم            وقـتی گـرفـتی لحـظـۀ اول در آغـوشـم


می‌دانم اکنون در دل پاکت چه غوغایی‌ست            قـربانیت وقـتی که مـیـراث حـسن باشد

می‌دانم اذنم می‌دهی، اشکت که پایان یافت            کان کـرم هـستی و سهـمم اذن من باشد

هم جوشنم شد، هم توانم داد با عطرش            شالی که روی شانه‌ام انداخـتی با عشق

شمشیر در دستم چه حیدروار می‌چرخد            از من چه مرد بی‌نظیری ساختی! با عشق

«احلی...» حدیث چشم‌های مهربانت بود            آری تو طعم مرگ را پیشم عسل کردی

حـتی دهـان زخـم‌هـایم نـیز شـیرین شد            وقـتی مرا مثل عـلی اکبر، بغـل کردی

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر سروده اصلی شاعر محترم است اما پیشنهاد می‌کنیم به منظور انطباق مطالب با روایات مستند و معتبر و انتقال بهتر معنای شعر، بیت اصلاح شده که در متن شعر آمده را جایگزین بیت زیر کنید. موضوع نامه امام حسن برای اذن جنگیدن حضرت قاسم در هیچ کتاب معتبری نیامده است و این قصۀ جعلی برای اولین بار در قرن دهم در روضة الشهدا جعل شد و هیچ سندی هم ندارد؛  جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

می‌دانم اذنم می‌دهی، اشکت که پایان یافت            خط حسن وقتی که در دستان من باشد

مناجات ماه محرمی با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه

شاعر : علی گلی حسین‌ آبادی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

می‌آیی و غم ما را جواب خواهی کرد            دعای چشم مرا مستجاب خواهی کرد

بیا و دسـت جهـان را بگـیـر با لبـخـند            که با تـبـسم خود انقـلاب خواهی کرد


طلـوع کن بتکـان از هوای ما شب را            بتاب بر دل دنیـا، ثـواب خـواهی کرد

شـنـیـده‌ام به شما تـکـیه می‌دهد کـعـبه            و آسمان و زمین را خطاب خواهی کرد

تو آفـتـابی و هـمـراه عـده‌ای مـهـتـاب            اساس ظلمت شب را خراب خواهی کرد

محرم است بیا و دو قطره روضه بخوان            که سنگ را به دو خط روضه آب خواهی کرد

هـوای روضۀ احـلی من العـسل داریم            بخوان که قلب زمان را کباب خواهی کرد

زمـان اگـر بـرود تـا کـنـار پـیـکـر او            برای یـاری قـاسم شـتاب خواهی کرد

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : علیرضا خاکساری نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع لن قالب شعر : غزل

در راه دین، راه خـدا، راه عمو جانش            جان داد، جان بچـه‌های ما به قـربانش

دستی که آویزان شود از پوست می‌لرزد            ما را مـدیـنه می‌بـرد با دست لـرزانش


دست حـسین بن علی با زحـمت بسیار            خون لخته‌ها را می‌گرفت از روی دندانش

وقتی در آغوش امام عصر خود جان داد            نقش تـبـسم بود بر لب‌های عـطـشانش

روی تن غـرق به خـونش راه افـتادنـد            تکـبـیـر گـویان دشـمـنانِ نـامـسلـمانش

پیش نـگـاه اهل خـیمه عـصر عـاشورا            می‌رفت زیر سم مرکب جسم عریانش

روشن کـنـد مانند مـاهی از سـر نـیـزه            شب‌های تار نجمه را چـشم درخشانش

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : غلامرضا سازگار نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : مثنوی

شمـع‌ها از پـای تا سـر سوخـته            مـانـده یـک پـروانـۀ پَر سوخته

نــام آن پــروانـه، عـبـدالله بـود            اخـتـری تـابـنـده‌تـر از مـاه بود


خون پاکش زاد و جانش راحله            تار مویش، عـالـمی را سـلـسله

صـورتش مـانـند بـابـا، دل‌گـشا            دست‌های کوچکش، مشکل‌گشا

رخ چو قرآن، چشم و ابرو آیه‌اش            آفـتــاب، آئـیـنــه‌دار ســایــه‌اش

مـجـتـبـایی با حـسـیـن آمیـخـتـه            بر دو کتفش، زلف قاسم ریخته

از درون خیمه هم‌چون بـرق آه            شد روان با نـاله سوی قـتـلگـاه

پیش رو، عمو خـریـدارش شده            پشت سر، عمّه گـرفـتارش شده

برگرفته آسـتـیـنش را به چنگ            کای کمر بهر شهادت بسته تنگ!

ای دو صد دامت به پیش رو! مرو            این همه صیّاد و یک آهو، مرو

کودک ده‌ساله و میدان جـنگ؟!            یک نهال نازک و باران سنگ؟!

دشمن این‌جا گر ببیند طفل شیر            شیر اگر خواهد زند او را به تیر

تو گل و صحرا پُر از خار و خس است            بهر ما داغ علی‌اصغر بس است

با شهامت گفت آن ده‌ساله مرد:            طـفـل ما هرگز نتـرسد از نبرد

بی‌عمو ماندن، همه شرمندگی است            با عمو مردن، کمال زندگی است

تشنگی با او لب دریا خوش است            آب اگر او تشنه باشد، آتش است

بوده از آغـاز عـمـرم، انـتـظار            تا کنم جان در ره جانـان، نـثار

جان عمّه! بود و هستم را مگیر            وقت جان‌بازی است، دستم را مگیر

عمّه‌جان! در تاب و تب افتاده‌ام            آخـر از قـاسـم، عـقـب افـتاده‌ام

ناله‌ای با سوز و تاب و تب کشید            آسـتـین تا از کـف زینب کـشـید

تیر گشت و قلب لشکر را شکافت            پَر کشید و جانب مـقـتل شتافت

دیـد قـاتـل در کـنــار قــتـلـگــاه            تیغ بگْـرفـته به قـصدِ قـتلِ شـاه

تا نـیـایـد دسـت داور را گـزنـد            کرد دست کـوچک خود را بلند

در هــوای یـــاری دسـت خــدا            دسـت عـبـد الله شـد از تـن جـدا

گفت: نه تنها سر و دستم فـدات            نیستم کن، ای همه هستم فدات!

آمـدم تا در رهـت، فـانـی شـوم            در منـای عـشـق، قـربانی شوم

کاش! می‌بودم هزاران دست و سر            تا بـرای یـاری‌ات می‌شد سـپـر

ای همه جـان‌ها به قـربان تنت!            دسـت عـبــد الله، وقـف دامـنـت

چون به پاس دست حق از تن جداست            دست ما هم بعد از این دست خداست

هر که در ما گشت فانی، ما شود            قطره، دریایی چو شد، دریا شود

تا دهم بر لشکر دشمن شکست            دست خود را چون عَلَم گیرم به دست

با همین دستم، تو را یـاری کنم            مـثـل عـبـّاست، عَـلـَم‌داری کـنم

بـود در آغـوش عـمّـش ولـولـه            کز کـمـان بـشـْتافت تیـر حرمله

تیر زهـرآلود با سرعت شتافت            چون گریبان، حنجر او را شکافت

گوشۀ چـشمی به عـمو باز کرد            مرغ روحش از قفس، پرواز کرد

با گـلـوی پـاره در دشـت قـتـال            شه تمـاشا کرد و او زد بال‌بـال

هم‌چو جان بگْرفت مولا در برش            تـازه شـد داغ عـلـیّ اصـغـرش

گـریـۀ مـا، مـرهـمِ زخـمِ تـنـش            اشک «میثم» باد وقفِ دامنش!

: امتیاز

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : محمد سهرابی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن قالب شعر : مسمط

كرده‌ در باغ‌ رخت‌ گشت‌ و گذار عبداللّه‌            داده‌ از دست‌ چو مـوی‌ تو قـرار عبداللّه‌

ریخته‌ در كـف‌ خود دار و ندار عـبداللّه‌            دیده‌ چون‌ بر رخ‌ تو خون‌ و غبار عبداللّه‌


نیست‌ آن‌ كس‌ كه‌ نشـیند به‌ كنار عبداللّه‌

سـپـر از دسـت‌ بـیـنـداز كـه‌ من‌ می‌آیـم            بـه‌ هــواداری‌ تـو جـای‌ حــسـن‌ مـی‌آیـم‌

منم‌ آن‌ كس‌ كه‌ ز غربت‌ به‌ وطن‌ می‌آیم‌            عوض‌ نجمه‌ كنون‌ من‌ به‌ سخـن‌ می‌آیـم‌

بـسـمـل‌ یك‌ سـر مـوی‌ تو هـزار عبداللّه‌

قاسم‌ امروز كه‌ در حلقۀ‌ آغـوش‌ تو بود            پشت‌ خیمه‌ ز غم‌ عشق‌ تو مدهوش‌ تو بود

به‌ گـمانم‌ كه‌ دلـم‌ پـاك‌ فـرامـوش‌ تو بود            منم‌ آن‌ طفل‌ كه‌ دائم‌ به‌ سر دوش‌ تو بود

از چه‌ گویی‌ كه‌ بمـاند به‌ كـنار، عـبداللّه‌

گر اسـیری‌ بروم‌ خـصم‌ توأم‌ خوار كند            وای‌ از آن‌ روز كه‌ دون‌ بر همه‌ آزار كند

خـاطـر عــمـه‌ تـوجـه‌ بـه‌ منِ‌ زار كـنـد            دشـمـن‌ آن‌ لحـظه‌ یـتـیم‌ تو گـرفـتار كند

بهـتر آن‌ است‌ شود بر تو نـثار، عـبداللّه‌

مــوسـی‌ وادی‌ شـوقـم‌ یـد بــیـضـا دارم‌            بر روی‌ سـیـنـۀ‌ تـو سـیـنـۀ‌ سـیـنـا دارم‌

نجـمـه‌ كو تا كه‌ بـبـیـند چه‌ تـمـاشا دارم‌            عـالـم‌ امـروز به‌ كـام‌ است‌ كه‌ بابا دارم‌

پدر اینـجاست‌ به‌ اغـیار چه‌ كار عبداللّه‌

شأن‌ تو نیست‌ كه‌ ره‌ بر روی‌ زانو بروی‌            گه‌ به‌ صورت‌ بروی‌، گاه‌ به‌ ابرو بروی‌

كو اباالـفـضل‌ كه‌ با قـوّت‌ بـازو بـروی‌            اكبرت‌ كو كه‌ به‌ یك‌ قـامت‌ نیكـو بروی‌

گشته‌ این‌ لحظه‌ دگر دست‌‌به‌‌كار، عبداللّه‌

تیر خود را بزن‌ ای‌ حرمله‌ بی‌تاب‌ شدم‌            یـاد تــابــوت‌ شـدم‌، غــم‌زدۀ بــاب‌ شـدم‌

از غـم‌ عشق‌ عـمو، شمع‌‌صفت‌ آب‌ شدم‌            مـن‌ مــدال‌ دم‌ جــان‌ دادن‌ اربــاب‌ شـدم‌

همچو اصغر شده‌ با تیـر شكـار، عبداللّه‌

سر اگر در قـدم‌ یـار نبـاشد سـر نیـست‌            خون‌ من‌ سرخ‌‌تر از خون‌ علی‌ اصغر نیست‌

ای‌ شه‌ خسته‌ مگر مادر من‌ مادر نیست‌؟            نجمه‌ را شرم‌ ز گیسوی‌ علی‌ اكبر نیست‌؟

نجـمه‌ را می‌دهـد امـروز وقـار عـبداللّه‌

: امتیاز

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : سید پوریا هاشمی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن قالب شعر : مثنوی

نیست چون هیچ‌کسی دور پـیـمـبرزاده            همه امـیـدِ عـمـو کـیـست؟! برادرزاده!

اکبرت نیست ولی غیرت من مانده هنوز            گرچه افتاده ابالفضل، حسن مانده هنوز


یـازده سـال عـمـو جـان پـدر من بودی            مثـل پـروانـه فـقط دور و بر من‌ بودی

بیشتر از عـلی‌اکبر نـظرت بر من بود            جای من مثل پـسرهات برآن دامن بود

به تـنـم قـبل همه جـامـۀ نـو پـوشـاندی            تا که خـوابـم بـبـرد در بغـلم می‌ماندی

خاطرت هست نشستی به کنارم سحری            قول دادی که مَرا هم ببری هر سفری؟

حال امروز چه رخ داده امیـر دو سـرا            می‌سپاری به حـرم تا که بگیرند مرا؟!

فکر کردی بروی من به حرم می‌مانم؟!            بـی‌خـیــال تـن زخـم پـدرم مـی‌مـانـم؟!

دارم از دور به اوضاع تنت می‌نگـرم            نیزه‌ای بر کمرت خورد که خم شد کمرم

مست‌ها دور وبرت نعـرۀ مستانه زدند            نیزه‌ها گیسوی خونین تو را شانه زدند

قـصد دارند سرت را ز قـفـا قـطع کنند            آمدم جـای سـرت دست مرا قـطع کنند

حسنی‌ها همه یک روضۀ سنگین‌ دارند            همه یک خاطره با بازوی خونین دارند

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : علیرضا خاکساری نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع لن قالب شعر : غزل

مـا سـائـلان هـر شـب دربـار عـبـدالله            نان می‌خـوریم از سـفـرۀ پربار عبدالله

مانند بابای کریمش دست و دلباز است            ضرب الـمـثل شد رأفـت بسیار عبدالله


دسـتـان او عـطـر امـام مـجـتـبی دارد            ارث حـسـن شـد گـرمی بـازار عبدالله

در یک شب عمرش ره صد ساله را طی کرد            از بس خـردمـنـدانـه بود افکار عبدالله

امشب بیا با من بگو وای از دل زینب            آتش به جـان عـمه زد اصـرار عبدالله

سوی شهـادت می‌دوید از جانب خیمه            حکـمـت نـهـفـتـه در دل رفـتار عبدالله

از " لا اُفـارِق عَمّیِ" او می‌توان فهمید            حُـسـن تـوجـه بـود در گـفـتـار عـبدالله

می‌رفت در گودال دستش را سپر سازد            قـیـمت نـدارد این هـمـه ایـثـار عـبدالله

زیر سـر تـیـر و کـمـان حرمـله‌ها بود            کـلـی گـره افـتـاد اگـر در کـار عبدالله

: امتیاز

مناجات ماه محرمی با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه

شاعر : محمدحسن بیات‌لو نوع شعر : توسل وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

اگر از این درِ خـانه بـرانـی‌ام چه کنم؟            مرا نخواهی و از خود ندانی‌ام چه کنم؟

گــنـاه ذائـقـه‌ام‌ را بـبـیـن عـوض کـرده            اسیر شهوت و نفْـس جـوانی‌ام چه کنم؟


نـدیـدن تو شبـیـه شـبی غـم‌انـگـیز است            دچار این شب سرد و خزانی‌ام چه کنم؟

بـگـیـر دسـت مـرا تـا ز پــا نــیـفـتــادم            نـیـازمـنـد تـو و مـهـربـانـی‌ام چه کـنم؟

مـنم شـبیه تو هر شب به روضه آمده‌ام            که‌ مبتلا به غم روضه‌خوانی‌ام چه کنم؟

مرا ببخـش نـمـردم برای داغ "حـسین"            پر ازخجالت از این سخت‌جانی‌ام چه کنم؟

میان این همه عـاشق که زائرت شده‌اند            اگر مرا به زیـارت نخـوانی‌ام چه کنم؟

: امتیاز

مناجات ماه محرمی با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه

شاعر : غلامرضا سازگار نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن قالب شعر : غزل

آفـتـابـا بس که پـیـدایی، نـمی‌دانم کجایی            دور از مایی و با مایی، نمی‌دانم کجایی

هر طرف رو آورم، روی دل‌آرای تو بینم            جلوه‌گر از بس به هر جایی، نمی‌دانم کجایی


جمع‌ها سوزند گرد شمع رخسار تو و، تو            در میان جـمع تـنهـایی، نـمی‌دانم کجایی

گاه چون یونس به بحری، گه چو عیسی در سپهری            گاه چون موسی به سینایی، نمی‌دانم کجایی

گاه دل‌ها را به کوی خویش از هر سو کشانی            گاه خود پنهان به دل‌هایی، نمی‌دانم کجایی

در جهان جویم رخت یا از جنان گیرم سراغت            در دو عـالم عـالم‌آرایی، نمی‌دانم کجایی

هر کجا می‌خوانمت، بر گوش جان آید جوابم            پیش من با من هم‌آوایی، نمی‌دانم کجایی

شهر را گردم به شوقت کو به کو، منزل به منزل            یا به دشت و کوه و صحرایی، نمی‌دانم کجایی

کعبه‌ای یا کربلا یا در نجف یا کاظمینی            یا کـنار قـبـر زهـرایـی، نمی‌دانم کجایی

عبد را هجران مولا تلخ‌تر از زهر باشد            من تو را عبدم، تو مولایی، نمی‌دانم کجایی

زخم قرآن را شفابخشی به تیغ انتـقـامت            درد عترت را مداوایی، نمی‌دانم کجایی

مانده بر لب‌های اصغر همچنان نقش تبسم            تا بـرای انـتـقـام آیی، نـمی‌دانـم کـجـایی

«میثم» از خون جگر دائم به‌یادت دیده شوید            تا بر او هم چهره بگشایی، نمی‌دانم کجایی

: امتیاز
نقد و بررسی

تذکر مهم: موضوع خنده حضرت علی اصغر عليه‌السلام در لحظۀ شهادت در هیچ کتاب معتبری نیامده است و این موضوع برای اولین بار در قرن سیزدهم و بدون هیچ استنادی در کتاب مُحْرِقُ القُلوب تحریف شده است ( علما و محققیق کتاب مُحْرِقُ القُلوب را جزء کتب معرفی تعریف و تعیین کرده اند) جهت کسب آگاهی بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه فرمائید و یا در همین جا کلیک کنید

مناجات ماه محرمی با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه

شاعر : وحید محمدی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

چـقـدر مـنـتـظـر و بـی‌قـرارمـانـی تو            شـبـیـه ابـر بـهـاری ز مـهـربـانـی تو

حضور گـرم تو احـساس می‌شود دائم            هـمیـشه و هـمه‌جـا در کـنـارمـانی تو


بگـیـر دسـت مـرا تا به آسـمـان برسم            مـنـم که اهل زمـیـنـم‌، وَ آسـمـانـی تو

کریمی و همه‌جا حرف این کرامت‌هاست            خـدا کـند که مـرا هم زِ در نـرانـی تو

سه‌شـنـبه‌هـای تـوسـل، مـیـان زائـرها            گمان کنم که در این صحن جمکرانی تو

دعای پشت سر ما دعای وتر شماست            شـبـیه فـاطـمـه در فکـر نـوکـرانی تو

چه حاجتم به دو دنیا، که من تو را دارم            خوشم چو بنده، نوازی، به تکه نانی تو

به یاد نوکری و نوکرت به یادت نیست            به جـان فـاطـمـه امّـا عـزیـزمـانـی تو

خدا کـند که بیایی شبی به این روضه            خدا کند که شبی روضه را بخوانی تو

بخوان به یاد غم عمه‌ای که می‌فرمود:            عزیز فاطمه، مضروب خـیزرانی تو

عزیز فاطمه‌، خواهر نداشتی تو مگر            که جای دامن من، دست این و آنی تو

: امتیاز

مدح و شهادت جناب حبیب بین مظاهر از اصحاب سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : سیدمهدی حسینی رکن‌آبادی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : غزل

كربلا عشق است، شوق كوی جانان می‌شوم            جسم را وا می‌نهم، پا تا به سر جان می‌شوم

تا ‌بپیوندم به اقـیانوس عـشـقت یا حـسین            در كویر بی‌كسی رودی خروشان می‌شوم


پیرم اما مرگ در آغاز راهم مانده است            در مصاف دشمنان چون تیغِ عریان می‌شوم

حالیا در محـضر قـرآن ناطـق، بر عـدو            با زبان تـیغ خود تـفـسـیر قـرآن می‌شوم

جـلـوۀ نـور خـدا را در نـگـاهـت دیـده‌ام            تا همیشه بر تو ای آئینه، حیران می‌شوم

من حـبیبم، حاجی از كاروان جامانده‌ات            می‌رسم از راه و بر لطف تو مهمان می‌شوم

سعی من از كوفه بود و كربلایم شد صفا            پای تو ای كعبهٔ مقصود، قربان می‌شوم

تشنۀ لبّیک ماندی در منای قرب دوست            جوشش لبّیک بر آن كام عطشان می‌شوم

: امتیاز

مدح و شهادت جناب حبیب بین مظاهر از اصحاب سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : محمدعلی مجاهدی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : مثنوی

در دل من داغ‌هـا از لالـه‌هـاسـت            همچو نی در بند بندش ناله‌هاست

بـا خـیــال لالـه‌هـا صـحـرا نــورد            راه مـی‌پــویــد ولـی بـا پــای درد


می‌رود تا سرزمین عشق و خون            تا ببیند حالشان چون است، چون؟

بر مشامـش می‌رسید از هر کـنار            بوی درد و بوی عشق و بوی یار

گفت: ای در خون تپـیده کیـستی؟            تو حـبـیب ابن مـظـاهر نـیـستی؟!

گفت: آری من حـبـیبم، من حـبیب            بـرده از خـوان تـجـلـی‌ها نـصیب

قـدخـمـیـده، روسـیـاهی مـو سـپـید            آمــدم در کــوی او بـا صـد امـیـد

در سـرم افـکـنـد شـور عـشـق را            تا به دل دیـدم ظـهـور عــشـق را

بار عشقش را قامتم را راست کرد            در حق من آنچه را می‌خواست، کرد

نـالــه‌ام را رخـصـت فــریــاد داد            دیــده را بـی‌ پــرده ‌دیـدن یــاد داد

دیدم از عـرش خدا تا فرش خاک            پـر شـده از نـالـه‌هـای ســوزنـاک

گرچه مـا پـاکـیـم و از لاهـوتـیـان            جـان مـا قـربـان ایـن نـاسـوتـیـان

گوی سـبقـت می‌برند این خاکـیان            در عـروج خـویـش از افـلاکـیـان

عـشـق ایـنـجـا اوج پــیـدا می‌کـنـد            قـطـره ایـنـجـا کـار دریـا می‌کـنـد

خـاکـیان را می‌کـند افـلاک سـیـر            پاک‌خوی و پاک‌جـوی و پاک‌سیر

فطرس از لطف تو بال و پر گرفت            کودک گهـواره و کـاری شگـرف

رخصتی تا ترک این هستی کـنیم            بشکـنیم این شـیـشه تا مستی کـنیم

ای دریغا ما و عشق و این محک            کار عشق است این، نیاید از ملک

چون‌که او خـوان تجـلی چـیده دید            آنچه را می‌خواست خود نادیده دید

گـفـت: بـا آن والـی مـلـک وجـود            حکـمـران عـالـم غـیـب و شهـود:

تو حـسـینی، من حـسـیـنی‌مـشـربم            عشق پرورده‌ است در این مکتبم

تـو امـیـری، مـن غــلام پـیــر تـو            خـار ایـن گـل‌زار و دامن‌گـیـر تو

از خـدا در تـو مـظــاهــر دیــده‌ام            من خـدا را در تـو ظـاهـر دیـده‌ام

گر حـبـیـبی تو، بگـو من کـیستم؟            تو حـبـیـب عـالـمـی، مـن نـیـسـتم

عاشقان را یک حبیب است و تویی            از مـیــان بـردار آخـر ایـن دویـی

رخـصـتـم ده تا به مـیدان رو کـنم            رو بـه مــیــدان لــقـای هــو کـنـم

رخصتش داد آن حـبیب عـالـمـین            سرور و سرخیل مظلومان، حسین

کـرد آن سـرحـلـقــۀ اهـل یــقــیـن            دست غـیرت را برون از آسـتـین

دید محشر را چو در بالای خـون            زورق خود راند در دریای خـون

در تنش یک باغ خون گل کرده بود            در بهار او، جـنون گـل کرده بود

رفت و جان خود فدای دوست کرد            آن نکومرد آنچه را نیکوست کرد

نـخـل پــیــر کــربــلا از پـا فـتـاد            سـروهـا را ســرفــرازی یــاد داد

زیر لب می‌گـفـت آن‌دم با حـبـیب            یا حـبـیـبی، یا حـبـیـبی، یا حـبیب

در غــروب آفــتــاب عــمــر مـن            یافت فـصل خـون کتاب عـمر من

در دل هر قطره‌خون بحری‌ست ژرف            کار عشق است این کاری بس شگرف

این کتاب از عشق تو شیرازه یافت            اعـتـبـاری بیـش از انـدازه یـافـت

دیـدم آخـر آنچـه را نـادیـدنی‌سـت            راسـتـی نـادیـدنـی‌هـا دیـدنـی‌سـت

: امتیاز

مدح و شهادت جناب عابس بن شبیب از اصحاب سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : احمد علوی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل مثنوی

"ستاره‌ای بدرخـشید و ماه مجلس شد"            سـفـیـدروییِ عـالـم نـصیب عـابس شد

شجاع و پُر دل و جـرأت، بلندبالا بود            هـمان که شـیـر سـیاه سـپـاه مـولا بود


نوشت نام خودش را که در سپاه حسین            دخـیـل بست دلش را به بارگـاه حسین

قسم به حضرت خـورشید راه را بلـدم            چراغ روی حسین است و راه، راه حسین

قسم به او که جان من از اوست خواهم مرد            به یک اشارۀ ابرو، به یک نگاه حسین

"حضور مجلس انس است و دوستان جمعند"            به جان جون رسـولان آسـمان جمع‌اند

بهـشـت جا شده در لابـلای انگـشـتـش            چـقـدر دل‌نـگــرانـم بـرای انـگـشـتـش

به چشم کوه که خود را چنین به خواب زده            غــروب آمــده یـا ایـنـکـه آفـتــاب زده

حدیث معرفت و شرح عشق مشکل نیست            دلی که عاشق مولا نمی‌شود، دل نیست

به شوق اوست اگر من به صحنه آمده‌ام            به مـیـهـمـانـی آتـش، بـرهـنــه آمــده‌ام

بگو به هرچه که سنگ است عابس آماده است            زمان بارش تیر است، مجلس آماده است

تـمـام لـشـکـر از آئـین من خـبر دارند            بگو به طبـل بکـوبـند و نـیـزه بردارند

ببین که با تن زخمی چه باشکوه شدیم            شبیه سرو و صنوبر، شبـیه کـوه شدیم

ببین که مرگ چگونه اسیرمان شده است            بگو که زود بجنبند، دیرمان شده است

ببـین که بی‌سپـر و بی‌کلاه و بی‌زره‌ام            به دست تیر و کمان باز می‌شود گره‌ام

چگونه پر زدنم را بگو که سـیر کـنند            به تیـر و نیزه مرا عـاقـبـت‌بخـیر کنند

: امتیاز

مدح و شهادت جناب اسلم بن عمرو از اصحاب سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : سیدمحمدمهدی شفیعی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

آزاده اسـت، بــنـدۀ آقــای عــالــم اسـت            سلمان خیمه‌گاه حسین است، «اَسلَم» است

چشمش به ماه روی حسین است روشن و            در راه او دل و قدمش، قرص و محکم است


در خـیـمه‌ها به زخـمِ دلِ تـنگ کـودکان            با شعر و قصه‌گویی و لبخند، مرهم است

وقت نبرد، چشم جهان ماتِ رزم اوست            «باز این چه شورش است که در خلق عالم است»

از فـرط زخـم عـاقـبـت افـتـاد از نـفـس            چشم انتظار دوست، در این آخرین دم است

ای روضه‌خوان! کنار تنش گریۀ حسین،            باران رحمت است، مگو اشک ماتم است

صورت به روی صورت خونین او گذاشت            آری در این جهان چه کسی مثل اَسلَم است؟

: امتیاز

زبانحال حضرت زینب در شهادت محمد و عون بن عبدالله علیه‌السلام

شاعر : محمد جواد پرچمی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : مربع ترکیب

ای اُبـهـت نهـفـته در گـامت            عظمت داشت روحِ پیغامت

از سـرآغـاز تا سرانـجـامت            وقـفِ نـام حـسـین شد نامت


ای سـراپـا حـسـین یا زینب

جَـبـل‌ُالصبرِ کـربلا یا زینب

جَـلـَواتِ تـو هـسـت ربّـانـی            ذکر اسـرار توست پـنهـانی

عشق را چـشـمۀ خروشانی            خـطـبه‌های تو بود طـوفانی

دخترِ حیدری غضب کردی

اِبنِ مرجـانـه را ادب کردی

اُمِّ اب؛ بـوتـراب‌ِ مـسطوری            صاحـب دولـتی و دستوری

گرچه گاهی به صبر مأموری            تو به وقتش چُنان سلحشوری

که علی گـفـته مرحبا زینب

آفـرین بـر تـو زیـنـبـا زینب

عـصـمت اعــظمِ حسینی تو            وارثِ پــرچـمِ حـسـیـنـی تو

قـســمِ مـحـکـمِ حـسـیـنـی تو            هـمـدل و هـمدمِ حـسـینی تو

غــرقِ ذاتِ بــقــیــةالـلـهـی

در حـقـیـقـت فـنـاءِ فِی‌اللهی

ظهـر روزِ دهم نهـیب زدی            ناله با قـلبِ بی‌‌شکـیب زدی

تو دَم از غربتی عجیب زدی            بر روی دوشِ آن غریب زدی

گفتی ای شاه! غصّه‌دارِ توأم

از غـریـبی نگـو، کنار توأم

گـفتی ای شاه! ارتش تو منم            ابرِ فـیـضی و بارش تو منم

تیغِ در حالِ چرخـشِ تو منم            خواهرم پس بلاکـشِ تو منم

ای محاسن سـپـیدِ خستۀ من

با تـوأم یـارِ دلـشکـسـتۀ من

بعـدِ اکـبـر تـوان نـداری که            نیـمه‌جانی و جان نداری که

غـیرِ اشکِ روان نداری که            لـشگـری بـیـنمان نداری که

بـچـه‌هـایـم فـدایِ اکــبـرِ تـو

پـیـش‌مـرگِ عـلی‌ِاصغـرِ تو

ما که پنجـاه سال غـم دیـدیم            فرقِ بشکـسته از سـتم دیدیم

کوچه و میخ و قـدِّ خم دیدیم            جـگـر پـاره‌پـاره هـم دیـدیـم

ای که هستی تو باطن قرآن

سهم من را بده در این میدان

پـاره‌هـای تـنـم فــدای تـنـت            به‌ فـدای نـخی ز پـیـرهـنت

هر دو قربانِ خشکیِ دهـنت            جانشان نـذرِ جسمِ بی‌کـفنت

پیـشِ تو بلکه روسفـید شوم

بــایـدم مــادرِ شـهـیـد شــوم

من به‌جان می‌خرم اسارت را            می‌روم مجـلس جـسارت را

شاکرم لحظه‌های غارت را            بر لـبم دارم این عـبارت را

دَخَـلـَتْ زینبُ علی ‌ابن زیاد

ای برادر سرت سلامت باد

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر به دلیل مستند نبودن و مغایرت با روایت‌های معتبر حذف شد، فراموش نکنیم موضوع آمدن حضرت زینب سلام‌الله‌علیها به نزد سیدالشهدا عليه‌السلام برای اذن میدان گرفتن محمد و عون است در هیچ مقتل معتبری نیامده و صحیح هم نمی‌باشد و لذا باید حتماً در قالب زبانحال خوانده شود در ثانی موضوع اجازه ندادن امام و قسم دادن حضرت زینب و ... را حتی در قالب زبان حال هم نمی توان بیان کرد زیرا طبق اسناد معتبر امام اصلاً مخالفتی برای به میدان رفتن این دو بزرگوار نداشتند که نیاز به  قسم دادن و .... باشد. ضمنا طبق کتب مقاتل الطالبیین (ص۶۱) تَسْمِیَةُ مَنْ قُتِلَ مَع الحُسَینِ(ص۱۵۱) تَذْکِرَةُ الْخَواص(ص۱۷۶) تاریخ الامم والملوک(ص۴۶۹) تاریخ خلیفه (ص۱۴۵)، فُصُولُ المُهِمَّۀ (ص۱۴۵) الارشاد(ص۱۵۹) منتهی‌الآمال(ص۴۴۸) نفس‌المهموم(ص۲۷۱) مقتل مقرّم(ص۱۴۵) مقتل امام حسین(ص۱۵۶) قمقام (ص۴۳۶) پژوهشی نو در مقتل سیدالشهدا (ص۲۰۶) و دیگر کتب معتبر فقط عون فرزند حضزت زینب است و مادر محمد بن عبدالله؛ خوصا، دختر حفصةبن ثقیف است. جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

جان زهرا تورا به این قرآن            سهم من را بده در این میدان